الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )
49
نبرد جمل ( فارسى )
همو گويد : در اين روايت ، مقصود پيامبر اين است : خليفه پس از خود را مشخص نمايم . اين برداشت بخارى است و روايت را به همين معنا توضيح داده است ؛ اگر چه كلمه « اعهد » كه در اين جا آمده ، معنايى عامتر دارد . البته در روايت عروه از عايشه آمده است : « پدرت و برادرت را نزد من بخوان تا نامهاى بنگارم . » در روايت بزار آمده است : « پناه بر خدا كه مردم در خلافت ابوبكر اختلاف نمايند ! » اين نشان ميدهد كه مقصود ، خلافت است . مهلب راه افراط پيموده و گفته است : « اين دليلى است قاطع بر خلافت ابوبكر . » و شگفتا كه خود او سپس گفته كه ثابت شده پيامبر پس از خود ، خليفهاى را تعيين نكرد ! ( فتح الباري ، 13 / 177 ) من برآنم كه مهلب در تفسير حديث عايشه راه افراط نپيموده كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) به خلافت ابوبكر و پسرش وصيت نمود ؛ بلكه بعدا دريافته كه اين دروغ صريح است و از آن بازگشته و اصل وصيت را نفى نموده است . اگر پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) به خلافت ابوبكر و پسرش وصيت نموده بود ، پس ابوبكر با سخن ايشان مخالفت كرد كه خلافت را از پسر خود و قبيلهاش بيرون نمود و به بنيعدى انتقال داد و عايشه نيز در آن روز ناچار شد به رغم ميل خود ، سكوت نمايد ! اگر راست باشد كه مؤمنان كسى جز ابوبكر را براى خلافت برنميتابند ، پس آنان كه با وى مخالفت نمودند و او را نپذيرفتند ، مؤمن نبودند . اين در حالى است كه هفتاد صحابى در ميان اينان حضور داشتند . پس چگونه آنها را مؤمنان « عادل » ميشمارند ؟ چگونه اين ادعاى عايشه را درست ميدانند ؛ اما سخن پدرش را نيز راست ميپندارند كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) براى خلافت ، وصيت ننمود ؟ چگونه سخن عمر درباره بيعت ابوبكر را نيز درست ميدانند كه آن را كارى شتابزده و اشتباه شمرد كه اگر كسى ديگربار چنين كارى كند ، كشتنش واجب است ؟ البته اينان گروهى هستند با سخنان و رفتارهاى متناقض . لاحول و لاقوة الا بالله ! آيا آن عهد را كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) ميخواسته بنگارد ، اما آنان اجازه اين كار را ندادند ، به عهد خلافت ابوبكر تفسير نمودهاند ؟ اگر چنين بود ، پس چرا نگذاشتند كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) آن را